انواع داستانها... خوش آمدی...لطفا نظر... |
|||||||||||||||||
دو شنبه 21 / 10 / 1392برچسب:, :: 11:49 قبل از ظهر :: نويسنده : مهدی رضایی
مادر من فقط یک چشم داشت . من از اون متنفر بودم … اون همیشه مایه خجالت من بود. اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا میپخت.
ببره .خیلی خجالت کشیدم . آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟
شدم .
مامان تو فقط یک چشم داره .فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم . کاش زمین دهن وا میکرد و منو .. کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد…
نمیمیری ؟ اون هیچ جوابی نداد….
عصبانی بودم . احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت. دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم .
.اونجا ازدواج کردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی… از زندگی، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم.
همینطور نوه ها شو .وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا، اونم بیخبر؟
بترسونی؟!” گم شو از اینجا! همین حالا
عوضی اومدم ” و بعد فورا رفت واز نظر ناپدید شد .
تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه
مراسم، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون؛ البته فقط از روی کنجکاوی .
نریختم. اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن .
خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم
که نتونم از جام بلند شم که بیام تورو ببینم. وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم .
از دست دادی .به عنوان یک مادر نمیتونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم.
میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه
نظرات شما عزیزان:
درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدید آخرین مطالب آرشيو وبلاگ نويسندگان
|
|||||||||||||||||
![]() |